اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )

59

سفرنامه اوليويه ( فارسى )

باقى و آثار شوم ستارگان نگذشته و صبر مىبايد كرد ، تا آنكه زمان بر وفق دلخواه شود . اين بار ما را تحمّل و شكيب از دست رفته ، به بدرقه مكارى آنچه غيظ و غضب بر زبان ما جارى كرد گفتيم ، اما هيچ سودى نبخشيد . به ناچار بايستى تمكين به اراده و ميل اين اشخاص نادان داد كه آنچه در پيش و اطراف خود ببينند ، به درستى نفهمند و ندانسته يقين دارند كه حركت اختران و روش ستارگان نسبت و پيوندى با حركات و رفتار آدميان دارد و معتقدند بر اينكه در اين تودهء خاكى كسانى هستند كه چون اين علم را به نيكويى فراگيرند ، مىتوانند حركات و اعمال خود را بدين پيوندها و مناسبتهاى نيك و بد اجرام سماوى موافق و مطابق نمايند و تمامى [ اتفاقات ] خوب و بر وفق را از آن بينند ، و هر بدى [ خويش را ] به كنار نهند . به هر حال ، يكساعت از نصف شب گذشت كه حركت كرديم . در ابتداى طريق ، زمين ناهموار و كوهستانى بود . چون قدرى طى مسافت شد ، به زمين مسطح و هموارى رسيديم كه چند ده خرابه در آنجا بود . از مسافت بسيار ، كوه البرز و قله كوه مرتفعه - كه همه را به تفصيل از آن صحبت خواهم گفت - نمايان بود . بعد از ده ساعت و نيم كه روان بوديم ، به دهى بزرگ كه موسوم به « آدهرمن » « 14 » ( ؟ ) بود ، فرود آمديم و در كنار آن منزل ساختيم . اين ده بعد از جنگ « سلمان‌آباد » خيلى از آبادى و رونق آن كاسته شد . دوم ژوئيه : در زمين مسطح و هموار و بسيار قابل ، اما كم زراعت شده ، طى طريق مىكرديم . از رودخانه كوچكى « كره » نام گذشتيم . در چپ و راست دهاتى چند خراب ديديم . بعد از نه ساعت وارد تهران شديم . 3 . ورود به تهران ما رفتيم كه در كاروانسرايى منزل كنيم ، ابوالحسن هم از پيش رفت كه حاكم را از ورود ما اطلاع بدهد و كاغذ خان كرمانشاه را كه دربارهء ما نوشته بود ، به وى برساند . حاكم در شهر نبود . ناظر وى همان شب كسى را فرستاد [ براى ] تهنيت ورود و تكليف منزلى از براى ما ، و توقف و تقديم ما يحتاج و مخارج اسب و خوراك را كه به ما تعلق داشت . از همين شخص شنيديم كه شاه در اواسط بهار از تهران با تمام رجال دولت و شصت هزار قشون كه در مازندران جمع‌آورى كرده بود ، رو به خراسان حركت كرده و بدان مملكت داخل شده تا خراسان را نيز ضميمهء ممالك خود كند . چون ظاهرا مخالفتى و مانعى بر اين مقصد

--> ( 14 ) . Adherman ( Euderman ) .